تبليغاتX
آبنبات سفت

من این وبلاگ رو زدم که با هاش رشد کنم

آییی!
این روز ها سر زندگیم بد جور درد می کند !
صداهایی می شنوم گاهی مثل آهنگ ته سیگار رستاک دلنشین است و گاهی صدا های دیگه مثل قطعه سونات موتزارت، زارت می زند و روی اعصابم پاتیناژ می رود !
هی با خودم حرف می زنم. مادرم می گفت دیوانه شدی !
خودم باورم نمی شود این روزها دست به یقه می شوم با خودم ، من که اعصاب ندارم دو سه تا سیلی نثارش می کنم ، من بیرونم که نه من درونم !
هی مرا نیشگون می گیرد شاید بفهمم دنیا دست کیه؟ ! من درونم نه خودم رو می گم
بابا من چی کاره ام که بخوام این چیزا رو بدونم ؟
خیلی وقت پیش ، می نشستیم بحث میکردیم با هم شدید، من که نمی تونستم متقاعدش کنم راستش رو بخوای اون درست می گفت براش زندان بریدم اونم ده سال، پنج سالم حبس خانگی تو این مدت هم اجازه هیچ گونه انتشار فکری ندارد !
این حکم دادگاه من بود برای خودم!
دکتر روان شناسم می گفت شما یه پارانوئید هستید . من می گم تصفیه داخلی ، پالایش درون !
این روزها خودم را آزاد کردم بخشیدمش ، حال خوشی ندارد ، زندان بهش نساخته انگار ، باز درد کهنه اش اوت کرده است دلم برایش می سوزد نمی فهمد دارد نفس های آخرش را می کشد!
این روز ها هیچ کس خوب نیست حتی اتاقم !
بهانه دکوراسیون جدید را می گیرد ، بهانه پنجره را می گیرد می گوید دمده است میگویم پنجره را عوض کنی نگاهت عوض می شود مشکلات جدید را می بینی! این ها هم حل نمی شوند انبار می شوند روی قدیمی ها ، غصه می شود کار دستمان می دهد او هم از این همه تکرار خسته شده است من که نه اتاقم را می گویم من می گم مگر تکرار چه ایرادی دارد؟
قبلنا نگاهم را عوض کردم ، مشکلاتم حل نشد ، کل بدنم جوش زد حتی چشمم ! دکتر می گوید گل مژه است من می گویم خار مژه است
مادرم می گوید شیرینی زیاد می خوری این هم نتیجه اش ولی خودم می دونم واسه تلخی زیاده ، قبلنا همه چیز ها برایم تلخ بود شب ها به جای گریه های شبانه ، سیگار زندگی را دود می کردم و هی رستاک گوش می دادم .
این روز ها سر زندگیم بد جور درد می کند ! باز رابطه من با خودم شکر آب شده ، این روز ها دیگه نمی خندم باز همه چیز تلخ است باز همه چیز بیش از اندازه جدی است می خوام با یه چاقو یه لبخند خوشگل رو صورتم درست کنم یه لبخند تلخ !
می خوام از شر خودم راحت شم
ولی اگه خودم بمیره منی دیگه وجود نداره ! آخ که سرم چه قد درد می کنه !
+ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده آبنبات سفت |

پنج سالم است و آن روز ها مادرم خدایم بود.


نشسته ام روی پله های جلوی خانه ، خیال بافی می کنم با احوالات حیات ، باغچه و خودم .... ، دارم با

اوهامات خودم ... ، که ناگهان زنی شبیه مادرم ، چادرش را سرش کرده است کفش هایش را می پوشد


نگاهم نمی کند و می گوید : دارم می روم خونه همسایه ، تو هم می آیی ؟ اگرمی خواهی بیایی کفش هایت

را بپوش ! نگاهش می کنم و می گویم : ایهیم ...صبر کن کفش هایم را بپوشم ! .... نگاهم نمی کند و می

گوید : من می روم ، خودت بیا ! و می رود ...! می رود ...!! و پشت درخت های آخر خانه محو می شود ...

او رفت باورم نمی شد که مرا تنها گذاشته است من سریع کفش هایم را می پوشم جستی می زنم که به او

برسم به اواسط حیاط که می رسم می ایستم فکری آزارم می دهد بر می گردم و روی پله های جلوی خانه

می نشینم کفش هایم را پرت می کنم بغض می کنم ، لوچ می کنم و بغضم می ترکد و گریه می کنم آرام و

بی صدا ... 

بعد با خودم فکر می کنم او مرا تنها گذاشت و رفت . جوری که دیگر کفش هایم را نپوشم ! او مرادوست ندارد

، یک لحظه هم صبر نکرد که کفش هایم را بپوشم و رفت خونه همسایه ، اصلا خونه کدوم همسایه رفت ؟!

حالا که اینجور شده : من هم نمی روم !.... وقتی دوستم ندارد کجا بروم ؟! کجا می توانم بروم؟! اصلا صبر

می کنم تا بیاید دنبالم ... اما اگر دوستم نداشته باشد چه ؟! خودش دیروز بهم گفت من هیچ وقت تنهات

نمیذارم و همیشه نزدیکت می مونم !

آره فهمیدم... مامان شیطون ...! شاید یه جایی همین نزدیکیا قایم شده داره منو نگاه می کنه بذار صداش کنم

-مامان

-مامان(بلند تر )

هیشکی جواب منو نداد ! واقعا رفته بود


یکهو از این همه فکر و خیال پریشان می شوم ، پریشانی خودم را تاب نمی آورم ، بعد به جای کفش هایم

دمپایی های پاره ام را می پوشم و می دوم به سمت حیاط ، می دوم به سمت خانه همسایه ، می روم تا

پیدا کنم مادرم خانه کدام همسایه رفته بود ؟ بعد ...

بعدش دیگر خیلی مهم نیست مهم این است که من کفش هایم را نپوشیدم مهم این است که بعد از این لحن

کفش پوشیدن من نافرم عوض شد آنهم بد جور !

 وحالا بعد از این همه سال دمپایی پاره ام را می پوشم و به دنبال خانه همسایه می گردم اما نه آن همسایه

ی قدیمی !

پ.ن : پیشاپیش روزت مبارک مادرم

پ.ن: تشکر از یک دوست خاص (ف.ب)


+ تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده آبنبات سفت |
این چند جمله را در وبلاگی دیدم و قلقلکم داد

وقتی چشمه را

در بطری های پلاستیکی

و باغ را در گلدان های مصنوعی می فروشند

نکند تو را هم بر پرده سینما دیده باشم!

ولی نه ! ،

لبخندت نه در پرتره داوینچی و  نه در آثار ونگوک نیست راز های عاشقانه ات را در نمایش نامه های مرد سوئدی

هم نمی توان یافت . آری تو در کلبه بیرون از شهر صادق هدایت هم نبودی سراغت را در اشعار حافظ گرفتم تو

آن سهی قد سیه چشم ماه سیمای حضرت دوست هم نبودی صدای چنگی مرا به آسمان برد

از مطربه فلک پرسیدم

این پیدا و پنهان من کیست؟

این آشنای دیرین من کیست ؟

کیست از رگ به من نزدیک تر ؟

پاسخ داد:

این معشوقه خیال توست !

دانستم آتش درونم از چیست؟

پ.ن : آه اگر کشلوفسکی تو را می شناخت رنگی دگر به سه گانه اش می افزود



+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت نويسنده آبنبات سفت |

من همه بودنم بر سر بازار عشق به فروش رفت در این شهر خاموش که همه زاهدان سوی میخانه میروند من در راه مسجد قدم ها را می شمارم .

من بی وضو سوی تو آمده ام و در این تاریکی در پی شدن خویشم. نماز شبم را شکستم تا بر صلیب عشق به دار کشم آگاهیم را ، باد صبا بوی نافه تو را برایم آورد ، من دیوانه مجنون گشتم.

من در تاریکی تاب جعدت ، سوی روشنی گشتم و لیلای درون را یافتم .

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت نويسنده آبنبات سفت |

لحظه ، زمانی بزرگ که همه گذشته من به همه آینده من پیوند می خورد زمانی که باکره بودنش را با سکوتش فریاد می کشد که درک احساسش مستت می کند و جایی میان گذشته وآینده ات که  تو را آن را نفس می کشی چیزی  نه به پاکی آینده و نه به آلودگی گذشته ، او قدیس است  قدر قداستش نداستم نداستیم

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |

این حس گیج یک آهنگ است.که از بعد سوم نزول می کند .میان خلسه یک مار در هنگام پوست اندازی ، کلماتی گنگ ، حس نامفهوم قبل از تهوع ، فریادی برای رهایی از درد ، میان گروهی که از عمق نگاهشان لچن زار پیدا است.حس مشترک تنها بودن با کلماتی که مرا در بر دارند جهانی پر از کلماتی بیهوده ، اشعار تاریخ گذشته ، کلماتی که پوستم شده اند افکار پوسیده ای که چون خون پلاسیده ای در قالبی از کلمات بر پوستم چسبیده است .کاش می شد پوستی انداخت 

+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |

شهر زاهدان ، شهرک قدس دیگر آن سعادت آباد  نیست یعنی دیگر راهشان یکی نیست جای جای این  شهر پر از قصه است و این بار نه از مردم تنگ دست که قصه قصه ی مردمان پول داری است که با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند قصه قصه ی آیینه شکسته ای است که می خواهد دو رویی را چند برابر  نمایش دهد  قصه قصه ی سعادت آبادی است که مردمانش نه در پی سعادت بلکه نقش فریب را بر تاروپود زندگی می بافند و خبر از جامعه ای می دهد که  به سرعت در حال تغییر است آری این فیلم برشی از جامعه است برشی از شهر پاکی که قرار بود ما بسازیم شهری عاری از گناه، ولی این شهر ، این سعادت آباد ، جامعه ماست که زیاد هم پاک نیست گویی ارزش هایشان متفاوت است گویی ارزش هایمان متفاوت شده است  رنگ باختن چیزهایی که در سال های نه چندان دور گناه محسوب می شد این فیلم زندگی مردمان عادی از این جامعه را ورق می زند که به زور می خواهند شاد باشند ولی نیستند شهری پر از پنهان کاری ها ، پر از دروغ ها و این ها کادویی بود که دیگرانی نه در سرزمین خودمان ، با رنگ و لعابی جذاب به ما خورا ندند آری این غذا های جدید  نه با مذهب ما و  نه با فرهنگ ما تطابق ندارد شاید برای همین باشد که هیچ کس راضی نیست و تنها کسی که از این غذا نخورده ، پایبند به ارزش های قدیمی است و جالب این است که او باید با این جامعه دگرگون شده خود را وفق دهد ولی نمی خواهد و همسرش را محدود می کند به خود اجازه می دهد به حریم خصوصی دیگران سرک بکشد آری او هم مشکل دارد آری این حال روز جامعه ماست و این سعادت آباد ماست

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |

آری من جرم بزرگم ، جنایت کرد آن که زالو را در نطفه نکشت مرا ببخش زالو ! 

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |

تنم اسیر سنگینی این تاریکی است . تاریکی به وسعت تمام زندگیم اگر حسابش کنی صفرهایش از عرض فکر من فراتر می رود دلم خوش است به بسته کبریتی که یاد گار پدر بزرگم بود  به آتش می کشم خرمن تاریکی را ، یکی ، دو تا، سه تا کبریت روشن می کنم و باز تاریکی، من جزیی از این تاریکی می شوم  ، مثل مجنونی که بی هوا شلیک می کند بنگ بنگ ، با کبریت آخر خاک  تنم را به آتش می کشم  تا جزیی از آتش ، جزیی از  روشنایی باشم هر چند کوتاه !

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |

زندگی من وتو شاید یک فیلم نامه باشد و اگر این چنین باشد فیلم نامه زندگی شاید ساده باشد مثل دنیای کودکان، مثل هایدی، آن دختر معصوم که عاشق سادگی است . مثل سارا، مثل کزت، که باید ژان وار ژان بیاید و او را نجات دهد یا شاید زندگی من مثل سیت باشد که همه اقوامش رهایش کردند و قرار است عصر یخبندان بیاید باید فکری جست، یا شاید زندگی جدیدی باشد برای امپراطور که دیدش را عوض کند شاید زندگی من وتو  با همه دنیامون روی یک گرده گل باشد که نگهبانش یک فیل است که زیاد باهوش نیست. شاید پیچیده تر باشد بزرگتر باشد شاید کل دنیای من وتو در یک کمد دیواری باشد دنیای نارنیا با شیر افسانه ایش اصلان، نه دنیای این گونه را دوست ندارم دنیایی که باید با یک شیر نجات یابد انسان باشد بهتر است اگر قرار است کسی این دنیا را نجات دهد چه کسی است سوپرمن یا اسپایدر من ؟ سوپرمن با آن همه قدرتش شبیه افسانه است اسپایدرمن هم از خودش برتری ندارد از روی یک اتفاق ، ار روی یک نیش عنکبوت به چنین قدرتی می رسد این هم را دوست ندارم. دوست دارم قهرمان دنیایم شکل رابین هود باشد با جنگل شروودش ، دوست دارم قهرمان من زورو باشد با آن تیپ خاصش، باور پذیرتر است اسپارتاکوس باشد با آن قیامش با آن عشقش و شاید زندگی این همه سختی نمی خواهد برای تغییر کافی است ماسکت را عوض کنی و دنیا تغییر می کند تو قدرت زیادی داری اگر دیدت را عوض کنی صورتت همین!  

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت نويسنده آبنبات سفت |