یادداشت 6

شکل شکستن

تصویری رو به زوال

آیینه ای روبه رو ، که هیچ را نشانم می دهد

قرص صورتت در دستانم

خود کشی را فرا می خواند

پر از درد پریدن

مثل پروانه ای بال سوخته

در پی شمعی که جان را آتش زند

سرگردان،

در شهر شاعرانگی ها

این کاسب کاسه به دست

که شاید تکه عشقی نان شبش باشد !



یادداشت 5

آدمی شاگرد و درد استاد اوست

یادداشت 4

از همه دوستان مجازی گلم تشکر می کنم برای مجبتی که به من داشتید ولی برای یک سری مشکلات یه مدت نیستم ببخشید دوستان

کتاب هایی که باید حتما خواند 2

داستانی پست مدرن از سارا ماگو، رمانی که متعلق به هر جایی می تواند باشد با شخصیت هایی که اسم ندارند

روایتی که از چراغ قرمز یک چهار راه خیابان، شروع می شود.

چراغ قرمزی که نماد قانون است و نیشگونی که نویسنده، خواننده را می گیرد که عبور از خط قرمز ها

بهایش سنگین است بهای آن کوری است.

بهایش ندیدن است ندیدن ارزش هاست بهایش غرق شدن در منجلاب بی قانونی هاست.

اما کوری که سارا ماگو می خواهد سیاه نیست کوری سفید است رنگی که نماد پاکی است

گویی او می خواهدآدم های این جامعه غرق در زشتی ها، پلیدی ها پاک شوند و چه رنگی بهتر

از سفیدی،

اما سارا ماگو برای این دنیای زشت دو چشم به خواننده می دهد و می گذارد خواننده همه زوایای

تاریک این جامعه را ببیند. همه بیم ها، امید ها، همه را به خواننده نشان می دهد.

اما داستان سارا ماگو یک منجی می خواهد کسی که این نقاب های سفید رنگ را بر چهره افراد

نابینای این جامعه بر دارد و چه کسی بهتر از یک زن، یک زن که نماد ایثار و فداکاری است

گویی او قدیسه است. نویسنده قهرمان داستانش را یک زن انتخاب می کند تا ادای دینی

هم به جنبش فمینیستی کرده باشد.

کوری رمانی است برای آدم های  بینایی که نمی بینند 

رمان کوری اثر ژوزه سارا ماگو را باید حتما خواند.

پ.ن: آهنگ noie niem ، از آلبوم بی کلام my story از آهنگساز ویتنامی xuan hieu




یادداشت4

قطعا این تصویر آینده من است سیاه و سفید مثل فیلم های کلاسیک ایتالیایی،

من با پالتو و هدفونی در گوشم،  مردی در آن آرام می خواند

صدایش حدود این تصویر را مشخص می کند

همین قدر سرد، همین قدر سیاه

و شاید سیگاری در دهانم

این تصویر کمی سفیدتر

قابل باور تر است و

راه رفتنی مدام

از سر آغاز تا پایان

نه، قرار نیست پایان داشته باشد

راه رفتن، قدم زدن و باز رفتن

مقصدی نیست، قرار نیست به خانه ای بروم که چراغش به امید آمدن من روشن باشد

که این تصویر از عاشقانه ها تهی است

گرچه این راه تاریک است ولی چراغ های کنار خیابان شبی روشن خواهند شد.

و آن شب این خیابان قشنگ ترین خیابان دنیا می شود

تصویری پر از رنگ

ولی تا آن شب، من می روم بی تفاوت،

به سوی یک خیابان سرد 

بدون وابستگی

مثل شانه بالا انداختن است مثل رد شدن از خود است 

بدون هیچ مردنی

بدون هیچ گوری

که قصه این تن و جاده پایان ندارد

من یخ زده حک می شوم در این قاب تصویر

بدون احساس، بدون عشق 

می روم

و خواننده مرد در هدفونم آرام می خواند

  Dance me to the end of love



پارانویید 3

وقتی آرزوهایم وام های کوتاه مدتی با بهره زیاد می شود

وقتی من می مانم و رویا های آفت زده ای که هنوز کاشته نشده است

هر چقدر که بیمه کنم خودم را

باز منم بدترین خودم

بی آنکه بدانم اندوخته زندگی من، حساب بانکی بدون موجودی است

و راهی نیست جز چک های بی محل، که دسته دسته کشیده می شود.

و این خودمم، من تنها، در آستانه سوختن در میان باران آرزوهایم

کتاب هایی که باید حتما خواند 1

قلعه حیوانات داستانی است نه آنچنان بلند که خواننده در پستی و بلندی های قصه گم شود و نه آنچنان کوتاه که مجال غرق شدن در آن را پیدا نکند.

قصه ای روان و ساده که قطعا مجذوبش خواهید شد .

قصه ای که در ظاهر درباره حیوانات است و در باطن نه ، روایتی تلخ از شکست یک انقلاب، که با اسانسی از طنز خواندنی تر هم می شود .

داستانی درباره رویای عدالت اجتماعی، درباره برابری و برادری، قصه ای برای آرزویی که همه آن را طلب می کنند حتی حیوانات !

روایتی از جامعه ای که ناراضی است و نمی داند چه می خواهد، برای دانستن یک نظریه کافی است نظریه ای برای یک انقلاب آنهم از نوع حیوانی،

جورج اورول نویسنده کتاب، پرتره ای می کشد از حیوانات یک مزرعه و عجیب هر حیوان نماد قشر خاصی از جامعه می شود .

او داستانی می سراید برای مردمانی از جامعه خویش، جامعه انسان ها و برای دوره ای خاص، تکه ای از تاریخ  را در قالب حیوانات یک مزرعه و داستان هایشان بیان می کند داستان هایی راجع به نخبه کشی،قتل ، بی سوادی و ...

اورول روایتگر قصه ای درباره ایجاد یک حکمت و روند فرو پاشی آن می شود

داستانی درباره گروه های میانه رو و تند رو و روایتی از رویایی که خیلی زود رنگ می بازد

روایتی از انسان هایی که حیوان می شوند و حیوان هایی که انسان می شوند.

کتاب قلعه حیوانات جورج اورول را حتما باید خواند.

موزیک 1

آهنگ here it is از leonard cohen:
Here is your crown
And your seal and rings
And here is your love
  For all things

  Here is your cart
   And your cardboard and piss
  And here is your love
For all of this

May everyone live
And may everyone die
Hello, my love
And my love, Goodbye

Here is your wine
And your drunken fall
And here is your love
Your love for it all

Here is your sickness
Your bed and your pan
And here is your love
For the woman, the man

May everyone live
And may everyone die
Hello, my love
And, my love, Goodbye

And here is the night
The night has begun
And here is your death
In the heart of your son

And here is the dawn,
(Until death do us part)
And here is your death
In your daughter's heart

May everyone live
And may everyone die
Hello, my love
And, my love, Goodbye

And here you are hurried
And here you are gone
And here is the love
That it's all built upon

Here is your cross
Your nails and your hill
And here is your love
That lists where it will

May everyone live
And may everyone die
Hello, my love
And my love, Goodbye

پارانویید 2

من: در دست تعمیر لطفا مزاحم نشوید !

خودم : امشبم از اون شباست که فقط باید شاملو نوشید و قطعه سوم موتزارت را برای مزه پشت سر هم لازم کرد !


یادداشت 2

تنهایی راه رگ هات رو پیدا می کنه خونت ، خونش میشه !  

 معتاد میشی به تنهایی

 هر چقدر که چشمات رو ببندی ، هر چقدرم که فرار کنی  ، آخرش باید تنها پریدن رو آغاز کنی  ،

 آدم تو زندگی کم کم یاد میگیره که تنها باشه ، یاد می گیره که تنهایی بپره ،

ما هممون آدم های تنهایی هستیم ما تن های تنها هستیم ،

تنهایی ترجمان درد هاست

یه لغت نامه ، پر از درد

ما هممون دردیم

 می خوای دردت رو به کی بگی ؟ ،

می خوای به اون بگی ،  اونم خودش تنهاست .  خودش فریاد میکشه : بگو منم ، تنهایم !

هر کسی یه ترجمه از تنهایی داره !

تنهایی پشت کردن و رفتن نیست، بلکه آزاد کردن روح درونته ،

تنهایی یعنی پرواز ، دوست داری پرواز رو ؟ ،

 آرزوی چه چیزی رو داری ؟

 آرزوی هر چیزی رو  می خوای بکنی بکن  

، ولی پایان هر داستانی تنهاییه !

 تنهایی همیشه به رنگ تاریکی نیست ،  به رنگ انزوا نیست

گاهی یه کادو پر زرق و برقه که هدیه داده میشه

و گاهی یه نگاهه که تنهایی رو فریاد می کشه  ،

گاهی یه لبخنده ، گاهی ....تنهایی فقط دور بودن نیست ناتوانی در سلام کردنه ،

تنهایی فقط ناتوانی در سلام کردن نیست

 تنهایی خودت ، یعنی تنهایی رویاهات ،

یعنی تنهایی عشقت ،  یکی کم میاره ، آغوشش رو باز می کنه ،

مثل خائنی که از تنهایی فرار می کنه!

 تنهایی نگاه کردنه ، دیدنه ،

تنهایی دیدنه یه خیانته  ، و به روی خودت نیاوردنه ، تنهای ناتوانی در تموم کردنه !

 تنهایی فقط خیانت نیست ، گاهی وقت ها نا توانی در خداحافظی کردنه ،

گاهی وقت ها ، باید بگی خداحافظ به خودت ،

می تونی؟ !
تنهایی همه اینها هست و هیچ کدوم نیست

 تنهایی میتونه جور دیگه هم باشه ، تنهایی متفاوت دیدنه ،

تنهایی بر گشت به عقبه ، مثل خیز برداشتن برای پریدن ،

 زمانش که برسه باید بپری ،
 اگه شک کنی و بمونی ،

زمانش میگذره و تو انتخاب خودتو کردی ،

 تو موندن رو انتخاب کردی راکد شدن رو ، مرداب شدن رو

یادداشت 1

آدما  زندگی دوباره رو یه شانس بزرگ می دونن زندگی آدمی یه مسیر یه طرفه است مسیری بین آغاز و پایان ، آدمی سوار هر اتوبوسی  شد هزار بار دیگه هم همون اتوبوس رو انتخاب میکنه ، هزار بار همون اتوبوس ، همون راه ، ما آدما راه ها رو انتخاب نمی کنیم ، راه ها ما رو انتخاب می کنن و هزار بار هم اگه متولد بشیم  همون راهی رو می ریم که بار اول رفتیم، دنیای ما دنیای انتخاب شدنه ، دنیای منتخب بودن ، انتخاب شدن نه برای کاری انجام دادن ، که برای انجام ندادن ، دنیای جبر مطلق ، مثل دنیای تاریکی ، مثل دنیای سایه ها ، سایه ها  انتخاب میشن تا فقط سایه باشن ، ما انتخاب میشیم تا فقط سایه باشیم !


پارانویید 1

جدایی من از خودم بخشی از روند سکولاریسیم سازی وجودمه !

سر گیجه

نیمی از عمر بر آن بودم که مکلفم پس محقم

و نیمی دیگر بر آن شدم که محقم پس مکلفم 

حال ندانم مکلفم یا محق ؟!

دل درد

این روزها  غذای روحم ، کلاماتی ناپخته است غذایی که درکش نمی کنم  و خوب هضم نمی شود .دلدرد دارم دل درد روح ، دکتر چه تجویز می کنی؟

پارانوئید

آییی!
این روز ها سر زندگیم بد جور درد می کند !
صداهایی می شنوم گاهی مثل آهنگ ته سیگار رستاک دلنشین است و گاهی صدا های دیگه مثل قطعه سونات موتزارت، زارت می زند و روی اعصابم پاتیناژ می رود !
هی با خودم حرف می زنم. مادرم می گفت دیوانه شدی !
خودم باورم نمی شود این روزها دست به یقه می شوم با خودم ، من که اعصاب ندارم دو سه تا سیلی نثارش می کنم ، من بیرونم که نه من درونم !
هی مرا نیشگون می گیرد شاید بفهمم دنیا دست کیه؟ ! من درونم نه خودم رو می گم
بابا من چی کاره ام که بخوام این چیزا رو بدونم ؟
خیلی وقت پیش ، می نشستیم بحث میکردیم با هم شدید، من که نمی تونستم متقاعدش کنم راستش رو بخوای اون درست می گفت براش زندان بریدم اونم ده سال، پنج سالم حبس خانگی تو این مدت هم اجازه هیچ گونه انتشار فکری ندارد !
این حکم دادگاه من بود برای خودم!
دکتر روان شناسم می گفت شما یه پارانوئید هستید . من می گم تصفیه داخلی ، پالایش درون !
این روزها خودم را آزاد کردم بخشیدمش ، حال خوشی ندارد ، زندان بهش نساخته انگار ، باز درد کهنه اش اوت کرده است دلم برایش می سوزد نمی فهمد دارد نفس های آخرش را می کشد!
این روز ها هیچ کس خوب نیست حتی اتاقم !
بهانه دکوراسیون جدید را می گیرد ، بهانه پنجره را می گیرد می گوید دمده است میگویم پنجره را عوض کنی نگاهت عوض می شود مشکلات جدید را می بینی! این ها هم حل نمی شوند انبار می شوند روی قدیمی ها ، غصه می شود کار دستمان می دهد او هم از این همه تکرار خسته شده است من که نه اتاقم را می گویم من می گم مگر تکرار چه ایرادی دارد؟
قبلنا نگاهم را عوض کردم ، مشکلاتم حل نشد ، کل بدنم جوش زد حتی چشمم ! دکتر می گوید گل مژه است من می گویم خار مژه است
مادرم می گوید شیرینی زیاد می خوری این هم نتیجه اش ولی خودم می دونم واسه تلخی زیاده ، قبلنا همه چیز ها برایم تلخ بود شب ها به جای گریه های شبانه ، سیگار زندگی را دود می کردم و هی رستاک گوش می دادم .
این روز ها سر زندگیم بد جور درد می کند ! باز رابطه من با خودم شکر آب شده ، این روز ها دیگه نمی خندم باز همه چیز تلخ است باز همه چیز بیش از اندازه جدی است می خوام با یه چاقو یه لبخند خوشگل رو صورتم درست کنم یه لبخند تلخ !
می خوام از شر خودم راحت شم
ولی اگه خودم بمیره منی دیگه وجود نداره ! آخ که سرم چه قد درد می کنه !

وقتی دوستم ندارد کجا بروم ؟!

پنج سالم است و آن روز ها مادرم خدایم بود.


نشسته ام روی پله های جلوی خانه ، خیال بافی می کنم با احوالات حیات ، باغچه و خودم .... ، دارم با

اوهامات خودم ... ، که ناگهان زنی شبیه مادرم ، چادرش را سرش کرده است کفش هایش را می پوشد


نگاهم نمی کند و می گوید : دارم می روم خونه همسایه ، تو هم می آیی ؟ اگرمی خواهی بیایی کفش هایت

را بپوش ! نگاهش می کنم و می گویم : ایهیم ...صبر کن کفش هایم را بپوشم ! .... نگاهم نمی کند و می

گوید : من می روم ، خودت بیا ! و می رود ...! می رود ...!! و پشت درخت های آخر خانه محو می شود ...

او رفت باورم نمی شد که مرا تنها گذاشته است من سریع کفش هایم را می پوشم جستی می زنم که به او

برسم به اواسط حیاط که می رسم می ایستم فکری آزارم می دهد بر می گردم و روی پله های جلوی خانه

می نشینم کفش هایم را پرت می کنم بغض می کنم ، لوچ می کنم و بغضم می ترکد و گریه می کنم آرام و

بی صدا ... 

بعد با خودم فکر می کنم او مرا تنها گذاشت و رفت . جوری که دیگر کفش هایم را نپوشم ! او مرادوست ندارد

، یک لحظه هم صبر نکرد که کفش هایم را بپوشم و رفت خونه همسایه ، اصلا خونه کدوم همسایه رفت ؟!

حالا که اینجور شده : من هم نمی روم !.... وقتی دوستم ندارد کجا بروم ؟! کجا می توانم بروم؟! اصلا صبر

می کنم تا بیاید دنبالم ... اما اگر دوستم نداشته باشد چه ؟! خودش دیروز بهم گفت من هیچ وقت تنهات

نمیذارم و همیشه نزدیکت می مونم !

آره فهمیدم... مامان شیطون ...! شاید یه جایی همین نزدیکیا قایم شده داره منو نگاه می کنه بذار صداش کنم

-مامان

-مامان(بلند تر )

هیشکی جواب منو نداد ! واقعا رفته بود


یکهو از این همه فکر و خیال پریشان می شوم ، پریشانی خودم را تاب نمی آورم ، بعد به جای کفش هایم

دمپایی های پاره ام را می پوشم و می دوم به سمت حیاط ، می دوم به سمت خانه همسایه ، می روم تا

پیدا کنم مادرم خانه کدام همسایه رفته بود ؟ بعد ...

بعدش دیگر خیلی مهم نیست مهم این است که من کفش هایم را نپوشیدم مهم این است که بعد از این لحن

کفش پوشیدن من نافرم عوض شد آنهم بد جور !

 وحالا بعد از این همه سال دمپایی پاره ام را می پوشم و به دنبال خانه همسایه می گردم اما نه آن همسایه

ی قدیمی !

پ.ن : پیشاپیش روزت مبارک مادرم

پ.ن: تشکر از یک دوست خاص (ف.ب)


جستجو

این چند جمله را در وبلاگی دیدم و قلقلکم داد

وقتی چشمه را

در بطری های پلاستیکی

و باغ را در گلدان های مصنوعی می فروشند

نکند تو را هم بر پرده سینما دیده باشم!

ولی نه ! ،

لبخندت نه در پرتره داوینچی و  نه در آثار ونگوک نیست راز های عاشقانه ات را در نمایش نامه های مرد سوئدی

هم نمی توان یافت . آری تو در کلبه بیرون از شهر صادق هدایت هم نبودی سراغت را در اشعار حافظ گرفتم تو

آن سهی قد سیه چشم ماه سیمای حضرت دوست هم نبودی صدای چنگی مرا به آسمان برد

از مطربه فلک پرسیدم

این پیدا و پنهان من کیست؟

این آشنای دیرین من کیست ؟

کیست از رگ به من نزدیک تر ؟

پاسخ داد:

این معشوقه خیال توست !

دانستم آتش درونم از چیست؟

پ.ن : آه اگر کشلوفسکی تو را می شناخت رنگی دگر به سه گانه اش می افزود



مجنون

من همه بودنم بر سر بازار عشق به فروش رفت در این شهر خاموش که همه زاهدان سوی میخانه میروند من در راه مسجد قدم ها را می شمارم .

من بی وضو سوی تو آمده ام و در این تاریکی در پی شدن خویشم. نماز شبم را شکستم تا بر صلیب عشق به دار کشم آگاهیم را ، باد صبا بوی نافه تو را برایم آورد ، من دیوانه مجنون گشتم.

من در تاریکی تاب جعدت ، سوی روشنی گشتم و لیلای درون را یافتم .

لحظه

لحظه ، زمانی بزرگ که همه گذشته من به همه آینده من پیوند می خورد زمانی که باکره بودنش را با سکوتش فریاد می کشد که درک احساسش مستت می کند و جایی میان گذشته وآینده ات که  تو را آن را نفس می کشی چیزی  نه به پاکی آینده و نه به آلودگی گذشته ، او قدیس است  قدر قداستش نداستم نداستیم

حس یک آهنگ

این حس گیج یک آهنگ است.که از بعد سوم نزول می کند .میان خلسه یک مار در هنگام پوست اندازی ، کلماتی گنگ ، حس نامفهوم قبل از تهوع ، فریادی برای رهایی از درد ، میان گروهی که از عمق نگاهشان لچن زار پیدا است.حس مشترک تنها بودن با کلماتی که مرا در بر دارند جهانی پر از کلماتی بیهوده ، اشعار تاریخ گذشته ، کلماتی که پوستم شده اند افکار پوسیده ای که چون خون پلاسیده ای در قالبی از کلمات بر پوستم چسبیده است .کاش می شد پوستی انداخت 

سعادت آباد شهر پاکان

شهر زاهدان ، شهرک قدس دیگر آن سعادت آباد  نیست یعنی دیگر راهشان یکی نیست جای جای این  شهر پر از قصه است و این بار نه از مردم تنگ دست که قصه قصه ی مردمان پول داری است که با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند قصه قصه ی آیینه شکسته ای است که می خواهد دو رویی را چند برابر  نمایش دهد  قصه قصه ی سعادت آبادی است که مردمانش نه در پی سعادت بلکه نقش فریب را بر تاروپود زندگی می بافند و خبر از جامعه ای می دهد که  به سرعت در حال تغییر است آری این فیلم برشی از جامعه است برشی از شهر پاکی که قرار بود ما بسازیم شهری عاری از گناه، ولی این شهر ، این سعادت آباد ، جامعه ماست که زیاد هم پاک نیست گویی ارزش هایشان متفاوت است گویی ارزش هایمان متفاوت شده است  رنگ باختن چیزهایی که در سال های نه چندان دور گناه محسوب می شد این فیلم زندگی مردمان عادی از این جامعه را ورق می زند که به زور می خواهند شاد باشند ولی نیستند شهری پر از پنهان کاری ها ، پر از دروغ ها و این ها کادویی بود که دیگرانی نه در سرزمین خودمان ، با رنگ و لعابی جذاب به ما خورا ندند آری این غذا های جدید  نه با مذهب ما و  نه با فرهنگ ما تطابق ندارد شاید برای همین باشد که هیچ کس راضی نیست و تنها کسی که از این غذا نخورده ، پایبند به ارزش های قدیمی است و جالب این است که او باید با این جامعه دگرگون شده خود را وفق دهد ولی نمی خواهد و همسرش را محدود می کند به خود اجازه می دهد به حریم خصوصی دیگران سرک بکشد آری او هم مشکل دارد آری این حال روز جامعه ماست و این سعادت آباد ماست

جرم

آری من جرم بزرگم ، جنایت کرد آن که زالو را در نطفه نکشت مرا ببخش زالو ! 

روشنایی

تنم اسیر سنگینی این تاریکی است . تاریکی به وسعت تمام زندگیم اگر حسابش کنی صفرهایش از عرض فکر من فراتر می رود دلم خوش است به بسته کبریتی که یاد گار پدر بزرگم بود  به آتش می کشم خرمن تاریکی را ، یکی ، دو تا، سه تا کبریت روشن می کنم و باز تاریکی، من جزیی از این تاریکی می شوم  ، مثل مجنونی که بی هوا شلیک می کند بنگ بنگ ، با کبریت آخر خاک  تنم را به آتش می کشم  تا جزیی از آتش ، جزیی از  روشنایی باشم هر چند کوتاه !

 

ماسک

زندگی من وتو شاید یک فیلم نامه باشد و اگر این چنین باشد فیلم نامه زندگی شاید ساده باشد مثل دنیای کودکان، مثل هایدی، آن دختر معصوم که عاشق سادگی است . مثل سارا، مثل کزت، که باید ژان وار ژان بیاید و او را نجات دهد یا شاید زندگی من مثل سیت باشد که همه اقوامش رهایش کردند و قرار است عصر یخبندان بیاید باید فکری جست، یا شاید زندگی جدیدی باشد برای امپراطور که دیدش را عوض کند شاید زندگی من وتو  با همه دنیامون روی یک گرده گل باشد که نگهبانش یک فیل است که زیاد باهوش نیست. شاید پیچیده تر باشد بزرگتر باشد شاید کل دنیای من وتو در یک کمد دیواری باشد دنیای نارنیا با شیر افسانه ایش اصلان، نه دنیای این گونه را دوست ندارم دنیایی که باید با یک شیر نجات یابد انسان باشد بهتر است اگر قرار است کسی این دنیا را نجات دهد چه کسی است سوپرمن یا اسپایدر من ؟ سوپرمن با آن همه قدرتش شبیه افسانه است اسپایدرمن هم از خودش برتری ندارد از روی یک اتفاق ، ار روی یک نیش عنکبوت به چنین قدرتی می رسد این هم را دوست ندارم. دوست دارم قهرمان دنیایم شکل رابین هود باشد با جنگل شروودش ، دوست دارم قهرمان من زورو باشد با آن تیپ خاصش، باور پذیرتر است اسپارتاکوس باشد با آن قیامش با آن عشقش و شاید زندگی این همه سختی نمی خواهد برای تغییر کافی است ماسکت را عوض کنی و دنیا تغییر می کند تو قدرت زیادی داری اگر دیدت را عوض کنی صورتت همین!  

ستاره های دریایی

روزی مرد دانایی از لب ساحل می گذشت و دید دیوانه ای ستاره های دریایی که بر اثر جزر و مد به ساحل آمدند به دریا پرتاب میکند و خرسند از این کار خویش است .مرد به دیوانه گفت: اینجا هزاران ستاره دریایی است و کاری از دست تو بر نمی آید . دیوانه جواب داد: من تلاش خود را می کنم و هر چند تایی که بتونم به آب بر گردونم اونا ستاره های دریایی من میشن !

تلنگر حقیقت

با تلنگر حقیقت همه رویا های ترد و شکننده ام فرو ریخت و من به خواب می روم بدون آروزیی برای خواب دیدن  

حق مردن

 هر ثانیه ای که سپری می شود حق مردنی است که به من داده نمی شود !

سکوت

ایستاده ام در فکرم

در  کنار فطرتی که نهیبم می زند

من روح خود را ارزان فروختم

باور هایم را می خواهی به چه قیمت؟

سکوت فکرم را شنیدی

ترسیده است از نبودن های ناگهانیت !

هیس آرام تر می شنود

هیس ! اینجا کسی مواظب منو توست مبادا حرف دلم گفته شود کسی همیشه اینجا ها هست میان فاصله ها ،در افکار من، او پشت دیوار نیست با من است اوباید باشد کارش شمردن است شمردن خطا های من ، هیییس آرام تر می شنود او اینجاست منو تو اما تمرین عبور از خط قرمز می کنیم او می گوید را ه از بیراهه مشخص است در مکتب من ، می گوید باید فیلتر شوی ،  vpn  هم فایده ندارد از خودت شروع کن ، در آبادی ما همه می دانند جزای شمع بودن چیست؟ دختر همسایه می گفت او را دیده است در خواب ، می گفت پروانه شده بودم مبهم بود و پر از نصیحت مثل مدیر مدرسه ، دخترک گفت : می داند چند بار از پرچین خانه ما دزدکی پریدی ، من نمی دانم جزای شمع بودن چیست؟    

بودن در تنهایی

بودن در تنهایی مدام و زیستن در نگاهی که  خاطره اش در خاطرم نیست مرا به کنج اتاقم خیز می دهد . اتاقی که پر از بوی انزواست و تنهایی ، این بودن مرا ذره ذره می خورد و این دردی است که هر ثانیه با من تکرار می شود ،برای یاد آوری یاد اوکه دیگر تصویرش مبهم است بر بوم دلم ، هنوزم عطر تو مرا به خیال می برد گر چه دیگر این اتاق بوی تو را نمی دهدهنوزم وقتی صدایت در گوشم تکرار میشود به گیتار پناه میبرم و عجیب به دلم می نشیند زمانی که ملودی حرف هایت با اشک هایم در هم می آمیزند آمیزشی سخت ،این آهنگ، تمرین همه روزهای من است.