پنج سالم است و آن روز ها مادرم خدایم بود.
نشسته ام روی پله های جلوی خانه ، خیال بافی می کنم با احوالات حیات ، باغچه و خودم .... ، دارم با
اوهامات خودم ... ، که ناگهان زنی شبیه مادرم ، چادرش را سرش کرده است کفش هایش را می پوشد
نگاهم نمی کند و می گوید : دارم می روم خونه همسایه ، تو هم می آیی ؟ اگرمی خواهی بیایی کفش هایت
را بپوش ! نگاهش می کنم و می گویم : ایهیم ...صبر کن کفش هایم را بپوشم ! .... نگاهم نمی کند و می
گوید : من می روم ، خودت بیا ! و می رود ...! می رود ...!! و پشت درخت های آخر خانه محو می شود ...
او رفت باورم نمی شد که مرا تنها گذاشته است من سریع کفش هایم را می پوشم جستی می زنم که به او
برسم به اواسط حیاط که می رسم می ایستم فکری آزارم می دهد بر می گردم و روی پله های جلوی خانه
می نشینم کفش هایم را پرت می کنم بغض می کنم ، لوچ می کنم و بغضم می ترکد و گریه می کنم آرام و
بی صدا ...
بعد با خودم فکر می کنم او مرا تنها گذاشت و رفت . جوری که دیگر کفش هایم را نپوشم ! او مرادوست ندارد
، یک لحظه هم صبر نکرد که کفش هایم را بپوشم و رفت خونه همسایه ، اصلا خونه کدوم همسایه رفت ؟!
حالا که اینجور شده : من هم نمی روم !.... وقتی دوستم ندارد کجا بروم ؟! کجا می توانم بروم؟! اصلا صبر
می کنم تا بیاید دنبالم ... اما اگر دوستم نداشته باشد چه ؟! خودش دیروز بهم گفت من هیچ وقت تنهات
نمیذارم و همیشه نزدیکت می مونم !
آره فهمیدم... مامان شیطون ...! شاید یه جایی همین نزدیکیا قایم شده داره منو نگاه می کنه بذار صداش کنم
-مامان
-مامان(بلند تر )
هیشکی جواب منو نداد ! واقعا رفته بود
یکهو از این همه فکر و خیال پریشان می شوم ، پریشانی خودم را تاب نمی آورم ، بعد به جای کفش هایم
دمپایی های پاره ام را می پوشم و می دوم به سمت حیاط ، می دوم به سمت خانه همسایه ، می روم تا
پیدا کنم مادرم خانه کدام همسایه رفته بود ؟ بعد ...
بعدش دیگر خیلی مهم نیست مهم این است که من کفش هایم را نپوشیدم مهم این است که بعد از این لحن
کفش پوشیدن من نافرم عوض شد آنهم بد جور !
وحالا بعد از این همه سال دمپایی پاره ام را می پوشم و به دنبال خانه همسایه می گردم اما نه آن همسایه
ی قدیمی !
پ.ن : پیشاپیش روزت مبارک مادرم
پ.ن: تشکر از یک دوست خاص (ف.ب)